از کی قراره دیگه ترسام، استرسام و کابوسام دربارهی تو نباشه..؟
تا قبل از این همهی ارزوهام تو بودی ولی من دیگه هیچ آرزویی ندارم. انگار فهمیدم که هرچی که میخواستم رو دارم بغیر تو که هیچوقت برای من نمیشی پس دیگه وقتمونو تلف نکنیم. نه؟. دیگه آرزویی باقی نمونده. من خوبم.
هرکی ماه رو دوست داره، یعنی خیلی آدم عمیقیه و خیلی طول میکشه تا بشناسیش، درکش کنی و حتی یاد بگیری چجوری دوسش داشته باشی.
و شاید حتی اون عشقی که هیچوقت نتونسته داشته باشه رو تو ماه پیدا میکنه..!
قصه میبافد نگاهم با کلافی از خیال
میخورد صدها گره با آرزوهای محال
خیلی تحت فشارم از همه نظر. همهچیز خیلی زود عصبیم میکنه. دیگه نمیتونم اینجا رو تحمل کنم. خستهام از بیمسئولیتی ادما، از کثیفی آدما. اه. دیگه نمیتونم این دنیا و ادماشو تحمل کنم😭
از Overshare خستهام. دیگه با هیچکس احساس راحتی نمیکنم. احساس احمق بودن میکنم فقط.
من واقعا قلبم درد میکنه. چرا هیچ چیز تموم شدنی نیست؟ دیگه چقدر باید تحمل کرد؟ فقط میدونم که دیگه طاقت ندارم. دیگه نمیتونم همهی اون زجرها رو دوباره تحمل کنم. خیلی خسته ام خیلی خیلییییییی هاااا. روحم دیگه توان نداره. کل وجودم درد میکنه. خیلی عاجزم دیگه.
یکشنبه تو مغازه آهنگ قرص هیپهاپولوژیست پخش شد بعد من یه لبخند ملیح زدم و چشامو آروم باز و بسته کردم، ب گفت میدونم یاد کی افتادی: )
ای کاش میتوانستم بگویم؛ که با من چه میکنی. تو جانی در جانم میآفرینی، تو تنها سببی هستی که بخاطر آن روزهای بیشتر، شبهای بیشتر و سهم بیشتری از زندگی میخواهم. تو به من اطمینان میدهی «که فردایی وجود دارد»
از صبح ظرفها رو شستم. لباسها رو انداختم لباسشویی. لباسهای دیروزم که خشک شده بودن رو گذاشتم سر جاشون. برای ناهار غذا داریم ولی برای شام یه غذای خیلی خوشمزه میخوام درست کنم. باید قبل از ساعت ۱، یکم از یونیت رو بخونم امروز امتحان دارم. بعدم بقیهشو. چون در طول ترم خوندم اوکیه. دیگه اینکه فیلمهای زبانم گرفتم ولی نتونستم بفرستم هنوز. باید میم بیدار شه تا از گوشیه اون بفرستم. دیگه اینکه از صبح دارم تلویزیون میبینم و تو گوشی بودم. کار دیگهای نکردم. حالم هم خوبه^^
مامان خونه نیست و هیچ چیز سرجای خودش نیست انگار. چقدر دلم براش تنگ شده. میخوام گریه کنم.
امروز بین کارهام آوین زنگ زد. نمیخواستم اول جواب بدم بعد که جواب دادم گفت که آره میخواد با علی و پسرداییش برن اتاق فرار و انگار اونا بهش گفتن که چند تا رفیقاتم وردار بیار اینم میگفت اولین نفر به تو زنگ زدم. میگفت یاسمنو خیلی دوست دارم بیاد ولی خب بین یاسمن و علی شکرآبه. بخاطر همین به من زنگ زده بود. منم بهونه آوردم که آره مامانم خونه مامانجونمه من باید خونه رو مدیریت کنم از طرفی هم زبان دارم و باید کارهای اونو انجام بدم. ولم کن تو رو خدا. نه که دوست نداشتم برم. ولی اصلا نمیارزید به عذاب وجدان بعدش. خلاصه که کنکل کردم. سوالم اینه که از پشت تلفن از رو صدام متوجه ناراحتیم میشن؟ یا متوجه اینکه باهاشون احساس راحتی نمیکنم؟ یا متوجه اینکه یه غم همیشگی تو وجودم هست؟
میگم که دیگه بزرگ شدم ولی هنوزم وقتی جدا از مامانم میخوابم خیلی ناراحت میشم.
حرفاتو میخونم از خم ابروهات..
۴ اینا رسیدم خونه. با میم کلی حرف زدم. خیلی چیزا رو برای الف و میم تعریف کردم. بعدم ۵ اینا میم رفت بیرون. شروع کردم. اول هال رو مرتب کردم. بعد ظرفها رو گذاشتم توی ظرفشویی. بعدم لباسهای چرک رو گذاشتم توی سبد. بعدم آشپزخونه رو دستمال کشیدم و مرتب شد و بعدهم ظرفها رو شستم. بعد روشویی و حمام رو شستم. بعدم نصف بیشتر هال رو جارو برقی کشیدم که بعد کلا جاروبرقی پوکید. امشب به بابا باید بدم درست کنه. بعدم رفتم حمام. بعد هم اومدم لباسها رو انداختم تو لباسشویی. بعدم رفتم تو گوشی و تلویزیونم کلی بالا پایین کردم ولی هیچی نمیداد. بعدم رفتم جاکفشی رو یکم مرتب کردم. الان هم گشنمه و منتظرم که بیان. دلم هم برای مامان تنگ شده. دلیل برای گریه خیلی زیاده. شاید بیشتر از هرچیزی غم در کمینه. فردا روز تلخیه برام. تولدشه. نمیدونم. بنظرم خیلی تلخه که تولدش باشه و تو کنارش نباشی یا حتی نتونی بهش تبریک تولد بگی. این چند وقته هرجا که میرم همش به این فکر میکنم که میتونستم این چیزو براش بخرم. دیروز که با ب بیرون بودیم، چقد چیزایی که دیدم که میتونستم برای تولدش بگیرم. ولی دیگه معنی نداره. دیدی؟ این همه کار انجام دادم ولی ذرهای باعث نشد فراموشت کنم. چقدر این روزا بیشتر از هرچیزی توی فکرمی. یه مدت خوب بود. دیگه بیحس بودم. ولی انگار تمومی نداره. اونجایی که میگه:
من با تو میرسم به هرچیزی که میخوام
بفهم، واسه یه بارم شده پاشو بام برقص
اگه دورُ ورت ندیدیم از خواب بپر
جلو چشم تو میاره برقِ هرچی هَس ستاره کم
از زمین و زمان میباره تو باز بخند
با من از ته دل زیر بارون داد بزن
[Life is unfair...!]؟ واقعا؟ تو داری این حرفو میزنی؟ تو؟ خنده داره. نباید توی لاشی همچین حرفی بزنی.
کاش تیکه تیکه بشییییی
من هروقت با اینا میرم بیرون بعدش فقط اعصابم خورده و روانم بهم ریخته. این نسیم خیلی لاشیه خیلیییییی. ینی ها یه ذره آداب معاشرت بلد نیستن. متوجه نمیشن که وقتی با یه جمعی میری بیرون دیگه نباید کارای چند نفری بکنی. باید همه باهم موافق انجام یه کار باشید نباید هم انقد رو عقایدتون پافشاری کنید نباید هم فک کنید که فقط شما درست میگید. این نسیم دیدیه خشن که واقعا سگ نگاش نمیکنه، تیپ پسرونه و فلان میزنه بعد ۴ کیلو آرایش میکنه بعد ناخن میکاره. وااااااای. من خودمو دار میزنم. شاید اگه آدم خوبی بود هیچوقت همچین حرفی راجع بهش نمیزدم. خیلی لاشیه. خیلی خیلی خیلییییی. ینی هول رو از رو این ساختن. هر روز با یکیه بعد فک میکنه که این کارش خیلی خفنه. وای. نمیتونمش. دفه دیگه اگه دوباره خریت کردم و باهاشون رفتم بیرون، یا بهشون میگم که نسیم میاد من نمیام یا هم که کلا نمیرم. نمیتونم روح و روانمو برینم توش بخاطر این هول. وای انقد عصبیم کرده میخوام بشینم گریه کنم.
وانمود میکنم از همه چی رد شدم ولی ردش هنوز رو روح و روانم مونده..
از دست من میری
از دست تو میرم
تو زنده میمونی
منم که میمیرم
تو رفتی از پیشم
دنیامو غم برداشت
برداشت ما از عشق
باهم تفاوت داشت
روحمو غرق خودش میکنه. تو زنده میمونی، منم که میمیرم...
خوابیدن تنها راه فرار بود. ولی با ″خواب دیدن″ خراب شد. چرا من باید خواب کراش ۱۰۰ سال پیشمو ببینم اخه؟ در حالیکه مدتهاست فراموشش کرده بودم؟😭😂
این پروسهی دانلود فیلم و سریال خیلی هیجانانگیزه. چند روز پیش الف برام نت گرفت منم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم تا اینکه امروز نشستم دو تا سریال دانلود کردم و بسیار خرسندم^_^ البته سریال دومو نشد که کامل دانلود کنم چون که نت رو به اتمامه. اگه بتونم یه فیلم هم باهاش دانلود که بعید میدونم، خیلی خوب میشه. امروز نوبت دکتر پوست گرفتم. دلم یه دوست بدون هیچ جوشی میخواد. صاااااف شفاف اصلا اوف. خلاصه که همین.
امید به زندگی بیشتر شده. دیروز رفته بودیم بیرون. اصلا بح بح. عجب پسرهای برازندهای واقعا. یکیشون که اصلا از همه بحبح تر بود خیلی بیناموس بود. پارتنرشو ایگنور میکرد. ولی خیلی بح بح بود. یکی دیگه بود چه خوشگل بود. در حد ۱ ثانیه فقط وقت کردم نگاش کنم و تو همون ۱ ثانیه با مرتیکه چش تو چش شدیم. همه هولن بخدا. بعد دیگه دور زدم سریع برگشتم و به راه خودم ادامه دادم. کلی چیزهای ست دیدم. ولی خب کسی نبود که بخوام بگیرم باهاش ست کنم. هعی. انقلاب جون میده برای خریدهای پارتنری نه من که سگ نگام نمیکنه. عود خیلی کادوی قشنگیه خیلیییییی. یه یادگاریه تک و خاص. ولی خب.